هم‌اکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘خزعبلات ذهن آشفته’ می‌باشید.

مشکل جوامع بشری نه کوکائین است , نه LSD است , نه گراس و مشروب و نه امثالهم….
انسان همواره سعی کرده برای دقایقی اکسیژن را از تار و پود مغزش برهاند. تا رها باشد از آنچه که هست ……
مغزی که پر از اکسیژن است متقابلآ پر است از فریاد رنج , حسرت , بغض و اشک و تنهایی…!
به تعبیر من اکسیژن بیشتر , درد بیشتر…

افسوس از اینکه مواد افیونی و مشروبات مشکل شناخته شدند و خود مشکل هیچ وقت دیده نشد !
مشکلی که خود گویا مشکل آفرید …

تا چشمات رو باز میکنی میبینی روی سن وایسادی. جمعیت زیادی بهت نگاه میکنند .. بعضی ها با کارات میخندند , بعضی ها گریه میکنند و بعضی ها هم هیچ حسی بهشون دست نمیده…

نقشی رو که باید بازی کنی ازش متنفری , گریم روی صورتت رو دوست نداری , از کلاه گیس با موهای  فرفری روی  سرت نفرت داری , دیالوگهات رو دوست نداری…. یه نگاه به جلوت میندازی پیش خودت فکر میکنی کاش نقش سباستین مال من بود , کاش من هم یک شمشیر مثل شمشیر تام داشتم , کاش صدای من هم مثل صدای تام بود…

صدای جمعیت تو رو به خودت میاره.حرکت دست ها  و دهان جمعیت تو رو وادار  به حرکت ‚ دیالوگ و  ژست میکنه.. اینجا فقط باید ادامه بدی وگرنه منفور میشی . منفور تر از نقشی که داری…

تو اینجا به خودت اومدی, انگار که اینجا ظاهر شده باشی.. اما نقشت و دیالوگ ها و ژست ها رو به طرز عجیبی می دونی.. انگار که سالها تمرین کرده باشی… تو حتی نمیدونی کارگردان این نمایش کیه , چه شکلیه , الان از چه زاویه ای داره نگات میکنه … خیره میشی به جمعیت . اون بالا کنار ستون یک پیرمرد داره پیپ میکشه. انگار میدونه میخواد چه اتفاقی بیفته . انگار سناریو رو میدونه .. نگاهش ریلکس تر از اونیه که جمعیت دارند .پیش خودت فکر میکنی حتما این پیرمرد کارگردان این نمایشه.خوشحال میشی که کارگردان اینجاست. … پیک رو به دست سباستین میدی . با حرکت دستش از دربار خارج میشی. یک نگاه به پشت سرت میندازی , یک مرد دست به سینه وایستاده و لبخندی به صورت داره و با سر بهت اشاره میکنه..  پیش خودت فکر میکنی کارگردان این مرده…  نگاهت بین جمعیت میچرخه. یک مرد توی جایگاه ویژه بهت چشمک میزنه ……    سرگیجه میگیری, از اینکه حتی نمی دونی کارگردان کیه. از این که نمی دونی آیا در بین جمعیت حضور داره یا نه. احساس تنهایی میکنی…..

سباستین دستور اعدام تام رو در میدون شهر صادر میکنه.

تام یک قدرت طلب کثیفه , تو یک جلاد گنده ای, سباستین یک حاکم مبتدیه…  روز اعدام فرا میرسه

ساتورتو با دست راستت می گیری بالا و نعره میزنی . موهای گردن تام رو با دستت بالا میزنی . سباستین انگشتش رو به نشانه انجام کار میده پایین . سابستین بی صدا و لاله. جمعیت فریاد می زنند…

ولی… ولی تو نمی زنی. … به زمین زل می زنی . می خوای سعی کنی فکر کنی ولی صدای همهمه ی جمعیت نمی ذاره..

با شکسته شدن یک تخم مرغ روی صورتت به خودت میای , نمی دونی کجایی . اینجا کجاست , میدان اعدام یا صحنه تئاتر. در هر دو صورت در هر دو جا تخم مرغ روی سر و صورتت شکسته میشه . چون تو خودت بودی , اینجا فقط باید ادا در بیاری و گرنه با گوجه و تخم مرغ ازت پذیرایی میشه ….

پ.ن : زندگی توی این دنیا دقیقا مثل بازی توی تئاتره . نقشهامون . جایگاهامون . توانایی هامون . همش دست کارگردانه . کارگردان خلاق و مجهول … وقتی نقشی رو بهت میدن که همیشه باید بازنده باشی  ترجیح میدی که یه جای آروم . بدون هیچ بیننده و کارگردانی بشینی و سناریوی خودت رو بنویسی.. سناریویی که به خاطر 2 قسمت مهمش خودتو سوزوندی . تا یادت باشه توی زندگیت 2 قسمت عمده بوده که خودت بازیش کردی و خودت باعثش شدی…سناریویی که کاش طور دیگه ای تموم میشد…

پ.ن: بهترین کارگردان دنیا کارگردان برفک تلویزیونی بود که هیچ  داستانی نداشت…

اگر با چنان دقتی کتب تاریخی هرودوت و بیهقی را ورق بزنیم تا اسمی از پشه بیابیم وقت خود را هدر داده ایم. اگر زمین دنیا را شخم بزنیم که تنها یک فسیل از هزاران نوع پشه بیابیم عمر خود را هدر داده ایم!. انگار این موجودات تا قبل از اختراع برق وجود نداشتند . حضرت نوح 1000 سال عمر کرد ولی در این 10 قرن یک پشه  هم ندید. حتی خدا هم نمی داند که مخفیگاه پشه ها در روز کجاست پس به حضرت نوح ایرادی نیست. شب هم که تاریک است و حضرت نمی بیند پس باز هم به حضرت ایرادی نیست …البته این قضیه در مورد نمرود که پشه به بینی اش رفت صدق نمی کند چون  بر دور سر نمرود هاله ای از نور بود…

اما در قرن 18 ادیسون دریچه ای از نور به سوی جهانیان گشود . دریچه ای که همراه با آن پشه های زیادی هم وارد دنیا شدند و خوشحالی بشر آنقدر کوتاه بود که با سوزش پوستشان به خود امدند و بجای شادمانی به خاراندن پوستشان پرداختند..

آلفرد نوبل باروت را اختراع کرد برای آه از دل برامده کارگران معدن .اما باروت شد وسیله انتقام و جنگ . او بعد از مدتی قلبآ از اختراع خود اظهار ندامت و پشیمانی کرد …

توماس ادیسون لامپ نئون را اختراع کرد برای ترسی که از تاریکی داشت. روشنایی شد جبهه ای برای انتقام حشراتی عقده ای از انسان. اما ادیسون بعد از اینکه بارها در بالکن خانه اش  زیر نوری که اختراع کرده بود  توسط پشه ها مورد حمله قرار گرفت هرگز اظهار ندامت نکرد…

شاید به همین خاطر است که جایزه صلح نوبل به اسم نوبل است نه ادیسون !

ناخوداگاه گوش میکرد :

هر چیزی وقتی و جایی داره . در غیر اینصورت باعث خنده یا گریه میشه .. مثلا اگر یک پزشک  نسخه مریضهاش رو با قلم نی و خط نستعلیق ثبت کنه کارش مضحکه . هر چند که ممکنه بهترین خطاط روی کره زمین باشه … همیشه این جور وقتها انزل به چشم می یاد تا معیار..

زوم گوشاشو از تلویزیون برید . غلطی زد و ملافه رو از روش کنار کشید. به سقف زل زد .. چند لحظه دنیا رو با عادی دونستن تناسبات فرض کرد .. اون زمان همه جیم کری بودند . همه مستر بین بودند و  کمدی ترین فیلمها  جزء جدی ترین فیلمها از نظر مخاطب قرار می گرفتند و فیلم های رئالیسم کمدی های فوق خنده !

پاورقی : یا خدا خیلی جدی هستش یا ما خودمون خیلی جدی بار اومدیم ! یا ممکنه هر دو قضیه با هم شکل گرفته ..

باورتون میشه اگه بگم صبح توتو اومد روی درخت تو باغچه نشست و گفت : Tweet Tweet  مبارکه ؟  البته من در حالت خواب و بیداری بودم و با همین صداها بیدار شدم. البته یه چیزایه دیگه هم با دوستش میگفت ولی چون من خوابم میومد و هم حوصله چقوک ! نداشتم بالشت رو گذاشتم روی سرم و کم کم صداها کم و کمتر شد تا اینک صفحه سیاه شد و من خوابیدم !

تا حالا شده با یه پشه درد دل کنین؟ البته این پشه مثل پشه های دیگه نبود خیلی ناز بود . بالاش سفید بود . اصلا چطور بگم که حس میکردم یه فرشتس ..

خیلی وقت بود که با کسی توی اون حالت ! درد دل نکرده بودم . یه فرشته کوچولو نازه با مزه ی خوشگل بود . منم واسه اینکه خیلی دوسش داشتم بردمش توی پذیرایی و لوستر رو براش تا صبح روشن کردم تا خاطره بیاد ماندنی با این فرشته کوچولو داشته باشم . همونجا هم بغلش خوابیدم تا احساس تنهایی نکنه .

قبلش :

دیشب آخر وقت بود وقتی رسیدم خونه همه خواب بودن . طبق معمول همه شبا  بیخوابی زده بود به سرم . رفتم سر یخچال در رو باز کردم . دنبال یه چیزی میگشتم که ارزش ایت کردن داشته باشه . در حین وارسی کردن نگاهم مجذوب یه شیشه شد . یعنی باید باور میکردم ؟ یه شیشه اتانول داشت منو به وجد می آورد.

به خودم لعنت می فرستادم که چطور توی این چند وقته ندیدمش و بی اتانولی کشیدم ! . خلاصه اینکه ساعت 2 نصف شب ,  تلق و پلق ناشی از یخ در آوردن  باعث تذکر محترمانه !  پدر گرامی  به من شد .

فکر کنم اون پشه که فرشته بود هم کمی بوی اتانول در روحیاتش تاثیرگذاشته بود . حتما وقتی بره پیش خدا به خدا میگه اتانول دوس داره !

صبح مامی اومده بود توی پذیرایی داشت در مورد نسخه پزشک و اینکه می ذاشتم  اون کوفتی حداقل 4 ساعت تو خونه بمونه صحبت می کرد و یه چیزایی در مورد ادم شدن بیان  می کرد . فکر میکرد من دارم می شنوم در حالی که خواب بودم!

بزرگترین پند زندگی این است كه گاهی احمق ها هم درست می گویند !

 

آخرین نظرات

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.