سرم را میان سینه هایم می فشارم
گردنم اما در بغض غروب بر ابرها خون می پاشد
انگار که دردهایم درون سینه ام آواز می خوانند
باران می ریزد بر جنازه ام…
…دیوار نوشت های مرد طبقه سوم
سرم را میان سینه هایم می فشارم
گردنم اما در بغض غروب بر ابرها خون می پاشد
انگار که دردهایم درون سینه ام آواز می خوانند
باران می ریزد بر جنازه ام…
بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته