ساعت 00:01 نوشتی برام :تولدت مبارک دارلینگ.
حوصله نداشتم .
درک کن حوصله ندارم….
مهارت لب گرفتن این شاخ شمشاد الان باید در حدود ضعيف باشه. نگاه به قدش نکنید؛ این جوجه اگه خوب تمرین کنه، قبل از انتقال به 20 سالگی میتونید ازش یه هلو بسازید با لب های عسلی ….
به اندازه ی میلیمترای فاصله ای که باعث شدم بینمون به وجود بیاد می بوسمت..
این اندازه یعنی تا آخره عمرم می بوسمت!
از اتفاقات مهم زندگی من این بود که امروز برای اولین بار تکه ی نانم همزمان با کاسه ی ماستم تموم شد…
مامان بزرگ: اگه من رییس جمهور بشم رنسانس میکنم !
من : آخه مگه حرف تو کله ی این حاج آقاها میره؟
مامان بزرگ: آره حرف نمیره . ولی یه گلوله که تو کلشون میره !
آقای خامنه ای برای آنکه مبادا معصومیت ایشان زیر سوال برود در مراسم شب قدر شرکت نفرمودند ..
استاد حوزه : فکر می کنید رابطه ی روشنی بین جذابیت و استعداد وجود داشته باشه؟
شاگرد حوزه : بله استاد. احمدی نژاد
و اینگونه بود که استاد حوزه به او نشان جهان بینی اعطا کرد ..
وقتی کوچیک بودم بابام یه آدم آهنی برام خرید . اون آدم آهنیمو از همه اسباب بازیام بیشتر دوست داشتم . ولی اون منو دوست نداشت چون احساس نداشت…
وقتی بابام برام پلی استیشن خرید . یه بازی بود که باید توش با آدم اهنیا می جنگیدم . عاشق این بازی بودم و کشتن اونا. ولی اونا از من متنفر نبودند چون احساس نداشتند…
دیروز وقتی دیدم بی بی سی داره در مورد ابداع روبات های احساس دار حرف میزنه اشک توی چشام حلقه زد و فهمیدم که نیمه گم شده ی زندگیم رو پیدا کردم!
همونجا داد زدم مامان بریم خواستگاری ی ی ی ……
![]()
پ.ن امیدوارم فارسی سازی هم بشن چون اگه نشن مجبورم برم کلاس انگلیسی!
پ.ن: کسی میدونه بچه بوجود اومده از این ازدواج آدم میشه یا روبات؟
البته به قول قدیمیا بچه سالم باشه مهم نیست جنسیتش چی باشه
مشکل جوامع بشری نه کوکائین است , نه LSD است , نه گراس و مشروب و نه امثالهم….
انسان همواره سعی کرده برای دقایقی اکسیژن را از تار و پود مغزش برهاند. تا رها باشد از آنچه که هست ……
مغزی که پر از اکسیژن است متقابلآ پر است از فریاد رنج , حسرت , بغض و اشک و تنهایی…!
به تعبیر من اکسیژن بیشتر , درد بیشتر…

افسوس از اینکه مواد افیونی و مشروبات مشکل شناخته شدند و خود مشکل هیچ وقت دیده نشد !
مشکلی که خود گویا مشکل آفرید …
تا چشمات رو باز میکنی میبینی روی سن وایسادی. جمعیت زیادی بهت نگاه میکنند .. بعضی ها با کارات میخندند , بعضی ها گریه میکنند و بعضی ها هم هیچ حسی بهشون دست نمیده…
نقشی رو که باید بازی کنی ازش متنفری , گریم روی صورتت رو دوست نداری , از کلاه گیس با موهای فرفری روی سرت نفرت داری , دیالوگهات رو دوست نداری…. یه نگاه به جلوت میندازی پیش خودت فکر میکنی کاش نقش سباستین مال من بود , کاش من هم یک شمشیر مثل شمشیر تام داشتم , کاش صدای من هم مثل صدای تام بود…
صدای جمعیت تو رو به خودت میاره.حرکت دست ها و دهان جمعیت تو رو وادار به حرکت ‚ دیالوگ و ژست میکنه.. اینجا فقط باید ادامه بدی وگرنه منفور میشی . منفور تر از نقشی که داری…
تو اینجا به خودت اومدی, انگار که اینجا ظاهر شده باشی.. اما نقشت و دیالوگ ها و ژست ها رو به طرز عجیبی می دونی.. انگار که سالها تمرین کرده باشی… تو حتی نمیدونی کارگردان این نمایش کیه , چه شکلیه , الان از چه زاویه ای داره نگات میکنه … خیره میشی به جمعیت . اون بالا کنار ستون یک پیرمرد داره پیپ میکشه. انگار میدونه میخواد چه اتفاقی بیفته . انگار سناریو رو میدونه .. نگاهش ریلکس تر از اونیه که جمعیت دارند .پیش خودت فکر میکنی حتما این پیرمرد کارگردان این نمایشه.خوشحال میشی که کارگردان اینجاست. … پیک رو به دست سباستین میدی . با حرکت دستش از دربار خارج میشی. یک نگاه به پشت سرت میندازی , یک مرد دست به سینه وایستاده و لبخندی به صورت داره و با سر بهت اشاره میکنه.. پیش خودت فکر میکنی کارگردان این مرده… نگاهت بین جمعیت میچرخه. یک مرد توی جایگاه ویژه بهت چشمک میزنه …… سرگیجه میگیری, از اینکه حتی نمی دونی کارگردان کیه. از این که نمی دونی آیا در بین جمعیت حضور داره یا نه. احساس تنهایی میکنی…..
سباستین دستور اعدام تام رو در میدون شهر صادر میکنه.
تام یک قدرت طلب کثیفه , تو یک جلاد گنده ای, سباستین یک حاکم مبتدیه… روز اعدام فرا میرسه
ساتورتو با دست راستت می گیری بالا و نعره میزنی . موهای گردن تام رو با دستت بالا میزنی . سباستین انگشتش رو به نشانه انجام کار میده پایین . سابستین بی صدا و لاله. جمعیت فریاد می زنند…
ولی… ولی تو نمی زنی. … به زمین زل می زنی . می خوای سعی کنی فکر کنی ولی صدای همهمه ی جمعیت نمی ذاره..

با شکسته شدن یک تخم مرغ روی صورتت به خودت میای , نمی دونی کجایی . اینجا کجاست , میدان اعدام یا صحنه تئاتر. در هر دو صورت در هر دو جا تخم مرغ روی سر و صورتت شکسته میشه . چون تو خودت بودی , اینجا فقط باید ادا در بیاری و گرنه با گوجه و تخم مرغ ازت پذیرایی میشه ….
پ.ن : زندگی توی این دنیا دقیقا مثل بازی توی تئاتره . نقشهامون . جایگاهامون . توانایی هامون . همش دست کارگردانه . کارگردان خلاق و مجهول … وقتی نقشی رو بهت میدن که همیشه باید بازنده باشی ترجیح میدی که یه جای آروم . بدون هیچ بیننده و کارگردانی بشینی و سناریوی خودت رو بنویسی.. سناریویی که به خاطر 2 قسمت مهمش خودتو سوزوندی . تا یادت باشه توی زندگیت 2 قسمت عمده بوده که خودت بازیش کردی و خودت باعثش شدی…سناریویی که کاش طور دیگه ای تموم میشد…
پ.ن: بهترین کارگردان دنیا کارگردان برفک تلویزیونی بود که هیچ داستانی نداشت…



آخرین نظرات